الشيخ رسول جعفريان
58
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى )
زحمتى بود او را نجات دادند . اندكى بعد در راه استراباد دوباره آنها را دستگير كردند ، اين بار به جرمى كه يكى از هم كاروانيان مرتكب شده بود . به هر زحمتى بود آنها را قانع كردند كه بىتقصيرند و بدين ترتيب آزاد شده راهى نيشابور شدند . در آنجا كه رسيدند و مشغول خوردن غذا بودند ديدند كه اعلان فرار آنها را كرده و از مردم مىخواهند كه اگر آنان را يافتند ، دستگير كنند . آنها به گورستانى درآمده ، تصميم گرفتند از يكديگر جدا شوند تا در استرآباد اگر زنده بودند همديگر را ببينند : به هر روى ، اين داستانها نشان آشوبى است كه در اثر نزاعهاى شيعه و سنى در خراسان پديد آمده بوده است . كشتن به اتهام تشيع در خراسان مواردى كه افرادى را به جرم تشيع به قتل رسانده يا ضرب و جرح و حبس مىكردند ، كم نيست . واصفى دربارهء مولانا كمال الدين حاجى مىگويد ، در زمانى سمرقند در اختيار بابر شاه بود ، وى به سمرقند آمده در مدرسهء الغبيك ميرزا مدرّس شده است . بعد از مدتى سمرقند در سلطهء كوچكونجى خان درآمد . در اين وقت « بعضى جماعت معاندين به عرض حافظ طوطى كه صدر خان بود رسانيدند كه مولانا حاجى در زمان بابر پادشاه كلاه قزلباشى بر سر نهاده بودهاند . حافظ را به جناب مولوى مظنهء تشيع پيدا شده ، ايشان را به خانه برده ، محبوس ساختهاند . » كسانى به حمايت از وى برخاستند ، اما سودى نبخشيد . واصفى مىگويد كه او خود به وساطت رفته به حافظ لوطى گفته : مخدوما ! اگر شخصى كلاهى كه بر وى زنگوله و دم تعبيه كرده باشند ، اگر آن نحو را آنكس پناه جان خود ساخته باشد ، پيش اهل انصاف آنكس مستحق زجر و سياست است يا سزاوار عنايت و رعايت » . حافظ از اين سخن واصفى « منبسط گرديده » دستور آزادى مولى حاجى را داده است . « 1 » شرحى كه امير محمود فرزند خواند مير دربارهء زمان روى كار آمدن عبيد خان ازبك و برخورد آنان با شيعيان هرات داده ، غمانگيز و در عين حال عبرتآميز است . او مىنويسد : راقم اين كلمات در آن اوقات در دار السلطنهء هرات بسرمىبرد . از قبايح افعال عبيد خان و عبيديان آنچه مشاهدهء او شد آن بود كه شريرى از اشرار بلوكات ، شخصى را كه نزديك اين فقير مىنشست ، گرفت كه : تو را مذهب رفض است . يعنى ابا بكر و عمر را سب كردهاى . حال آنكه آن مرد از اين كار برى بود . و در اين دعوى كاذب اصرار نموده ، مىگويد : كه بر ثبوت اين دعوى گواهان دارم . و در اين سخن نيز كاذب بود . و از وفور وهمى كه بر آن مرد و زنش راه يافته بود ، نزد آن جغول گريه و زارى كرده ، او را به خانهء خود بردند و از جنس
--> ( 1 ) . واصفى ، همان ، ص 57